
ما چون ز دری پای کشـیدیم، کشــیدیم امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریدیم، پریدیـم
رم دادن صــیـد خود از آغـــاز غـلط بـود حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم
خیلی سخت است که ببینی هر چه رشتهای پنبه شده. گیرم خودت بارها در خیال این رشتهها را گرفته باشی و به زور آنقدر کشیده باشی که هم دستهای خودت را خون بیاندازند، هم آخر سر گسسته شوند. ولی با این حال، آن لحظهای که تودههای بیشکل پنبه را میبینی که لخت و ساکن، پیش پایت، پهن شدهاند... سخت است.
کسی که مدام خواهان ترقی است باید منتظر باشد روزی به سرگیجه دچار شود. سرگیجه چیست؟ ترس از افتادن؟ اما چرا روی بلندی حفاظدار ساختمان هم دچار سرگیجه میشویم؟ چون سرگیجه چیز دیگری، غیر از ترس از افتادن است. در واقع، آوای فضای خالی زیر پایمان ما را به سوی خود جلب میکند و تمایل به سقوط – که لحظهای بعد با ترس در برابرش مقاومت میکنیم – سراسر وجود ما را فرامیگیرد.
صف زنان در کنار استخر، اجساد داخل ارابه متوفیات – که از مرگ ترزا، مانند مرگ خودشان، ابراز شادمانی میکنند – به منزله «آنپایین»، فضای خالی زیر پا، است که او را میترساند. جایی که از آن یک بار فرار کرده ولی به گونهای مرموز دوباره به سوی آن کشیده میشود. سرگیجه ترزا از شنیدن آوایی بسیار شیرین (تقریباً شاد) برای چشم پوشیدن از سرنوشت و روح خویش ناشی میشود. این آوای همبستگی اشخاص خشن است. در لحظههایی که احساس ضعف میکند او مایل است تا ارابه مجلل روح را از معبر پیکرش فرابخواند، در میان دوستان مادرش بنشیند و هر وقت هرکدامشان بادی در کنند، بخندد و با آنان دور استخر بگردد و آواز بخواند.
[...]
میتوانم بگویم که سرگیجه همان سرمستی از ضعف خویشتن است. آدمی به ضعف خویش آگاهی دارد و نمیخواهد در برابرش مقاومت ورزد، بلکه خود را به آن تسلیم میکند. آدمی خود را از ضعف خویشتن سرمست میکند، میخواهد هرچه ضعیفتر شود، میخواهد در وسط خیابان جلوی چشمان همگان در هم فرو ریزد، میخواهد بر زمین بیافتد، و از زمین هم پایینتر برود.
بار هستی، بخش دوم: تن و روان، میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایونپور
رقتانگیز. هیچ چیز من را به اندازه این کلمه نترسانده است. حالا ترسم را بو کشیده، مثل سگ هار افتاده دنبالم. من میدوم و او هم دنبالم است. خندهدار است که رقتانگیز بشود برای آدم سگ هار. شده. مرد توی اتوبوس با آن نگاهش افتاده دنبالم (آخ از نگاههایی که توی ذهن من تکرار میشوند، کش میآیند و همه چیز را میپوشانند). من هی تندتر میروم، برمیگردم پشت سرم را نگاه میکنم میبینم دارد میآید. نگاه تضرعآمیزش را دوخته به من و نفسزنان دارد میآید. دست استخوانیاش را دراز میکند سمتم. من لبه دامنم را میدزدم و توی دلم احساس گناه میکنم که چرا چندشم میشود.