تبليغاتX
چمدان
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390
     من نشدم، گیج‌تر شدم و مه هم غلیظ‌تر شد، اون‌قدرم بهم فشار اومد که قفسه‌سینه‌م تنگ شد؛ اما اینا که قصه‌هاشونو نوشته بودن همه‌شون گفته بودن خیلی خوشحالن از این که اینجا رو پیدا کرده‌ن و دیده‌ن تنها نیستند. گفتم لینکشو بذارم شاید کس دیگه‌ایم خوشحال شه:

+ نوشته شده در 19:23 توسط بهار.
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390
من زورم نمی‌رسد. من برای درست کردن این همه زورم نمی‌رسد. بدیش این‌جاست که پای فرار کردن هم ندارم.‏

+ نوشته شده در 16:48 توسط بهار.
جمعه چهاردهم مرداد 1390
وحشی

ما چون ز دری پای کشـیدیم، کشــیدیم                امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند               از گوشه بامی که پریدیم، پریدیـم

رم دادن صــیـد خود از آغـــاز  غـلط  بـود               حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم

+ نوشته شده در 16:33 توسط بهار.
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390
تمّت

     خیلی سخت است که ببینی هر چه رشته‌ای پنبه شده. گیرم خودت بارها در خیال این رشته‌ها را گرفته باشی و به زور آن‌قدر کشیده باشی که هم دست‌های خودت را خون بیاندازند، هم آخر سر گسسته شوند. ولی با این حال، آن لحظه‌ای که توده‌های بی‌شکل پنبه را می‌بینی که لخت و ساکن، پیش پایت، پهن شده‌اند... سخت است.

+ نوشته شده در 11:27 توسط بهار.
یکشنبه نهم مرداد 1390
دود و عود

     کسی که مدام خواهان ترقی است باید منتظر باشد روزی به سرگیجه دچار شود. سرگیجه چیست؟ ترس از افتادن؟ اما چرا روی بلندی حفاظ‌دار ساختمان هم دچار سرگیجه می‌شویم؟ چون سرگیجه چیز دیگری، غیر از ترس از افتادن است. در واقع، آوای فضای خالی زیر پایمان ما را به سوی خود جلب می‌کند و تمایل به سقوط – که لحظه‌ای بعد با ترس در برابرش مقاومت می‌کنیم – سراسر وجود ما را فرا‌می‌گیرد.

     صف زنان در کنار استخر، اجساد داخل ارابه متوفیات – که از مرگ ترزا، مانند مرگ خودشان، ابراز شادمانی می‌کنند – به منزله «آن‌پایین»، فضای خالی زیر پا، است که او را می‌ترساند. جایی که از آن یک بار فرار کرده ولی به گونه‌ای مرموز دوباره به سوی آن کشیده می‌شود. سرگیجه ترزا از شنیدن آوایی بسیار شیرین (تقریباً شاد) برای چشم پوشیدن از سرنوشت و روح خویش ناشی می‌شود. این آوای همبستگی اشخاص خشن است. در لحظه‌هایی که احساس ضعف می‌کند او مایل است تا ارابه مجلل روح را از معبر پیکرش فرابخواند، در میان دوستان مادرش بنشیند و هر وقت هرکدامشان بادی در کنند، بخندد و با آنان دور استخر بگردد و آواز بخواند.

[...]

     می‌توانم بگویم که سرگیجه همان سرمستی از ضعف خویشتن است. آدمی به ضعف خویش آگاهی دارد و نمی‌خواهد در برابرش مقاومت ورزد، بلکه خود را به آن تسلیم می‌کند. آدمی خود را از ضعف خویشتن سرمست می‌کند، می‌خواهد هر‌چه ضعیف‌تر شود، می‌خواهد در وسط خیابان جلوی چشمان همگان در هم فرو ریزد، می‌خواهد بر زمین بیافتد، و از زمین هم پایین‌تر برود.

 

     بار هستی، بخش دوم: تن و روان، میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایون‌پور

+ نوشته شده در 22:55 توسط بهار.
یکشنبه دوم مرداد 1390

     رقت‌انگیز. هیچ چیز من را به اندازه این کلمه نترسانده است. حالا ترسم را بو کشیده، مثل سگ هار افتاده دنبالم. من می‌دوم و او هم دنبالم است. خنده‌دار است که رقت‌انگیز بشود برای آدم سگ هار. شده. مرد توی اتوبوس با آن نگاهش افتاده دنبالم (آخ از نگاه‌هایی که توی ذهن من تکرار می‌شوند، کش می‌آیند و همه چیز را می‌پوشانند). من هی تندتر می‌روم، برمی‌گردم پشت سرم را نگاه می‌کنم می‌بینم دارد می‌آید. نگاه تضرع‌آمیزش را دوخته به من و نفس‌زنان دارد می‌آید. دست استخوانی‌اش را دراز می‌کند سمتم. من لبه دامنم را می‌دزدم و توی دلم احساس گناه می‌کنم که چرا چندشم می‌شود.

+ نوشته شده در 18:34 توسط بهار.
جمعه بیست و چهارم تیر 1390
راحت نمی‌شوم تا پاره نکنم
     مردم با مهر و محبتشان ریسمان به دست و پای آدم می‌بندند. ریسمان‌های نامرئی، نازک‌تر از تار عنکبوت، محکم‌تر از زنجیر. از هیچ، هیچ، هیچ چیزی به این اندازه متنفر نیستم.‏

+ نوشته شده در 12:32 توسط بهار.
یکشنبه نوزدهم تیر 1390
آن‌ها که نوشتند
     مواقع بدحالی است که می‌نویسند؟ نه گمانم. من فکر کنم در دوره‌های نقاهت باشد. وقتی که درد آن‌قدر نزدیک است که هنوز فهمیدنی باشد، و آن‌قدری دور است که گفتنی باشد. و این‌هایی که خوب می‌نویسند حافظه‌شان قوی است.


     پی‌نوشت: من حافظه‌ام را هم دارم نابود می‌کنم.‏

+ نوشته شده در 12:24 توسط بهار.
یکشنبه نوزدهم تیر 1390
نگفتمت مرو آن‌جا که آشنات منم؟‏

+ نوشته شده در 1:5 توسط بهار.
شنبه هجدهم تیر 1390
سپری شدن
     می‌خواهم چیزی بگویم، تا هنوز اثر سرگیجه باقی است. می‌گویم صبر کن. صبر می‌کنم. سرگیجه می‌گذرد. حرف‌هایم هم.‏

+ نوشته شده در 19:14 توسط بهار.